آویناآوینا، تا این لحظه: 12 سال و 1 ماه و 18 روز سن داره

بهار زندگی من

سفرنامه شیراز- روز دوم. ارگ کریمخان

ارگ کریم خان در مرکز شهر شیراز قرار دارد. این ارگ در دوره سلطنت سلسله زندیه ساخته شده‌است و پس از اینکه کریم خان زند شیراز را به عنوان پایتخت خود و این مکان را به‌عنوان مکان زندگی خود انتخاب نمود به ارگ کریمخان معروف شد.   فضای داخلی ارگ کریمخان       در ابتدا که وارد ارگ شدیم، آوینا خیلی خوشحال شد چون با دیدن درخت ها فکر کرد آوردیمش پارک. اولش دنبال سرسره و تاب میگشت بعدش که دید از تاب و سرسره خبری نیست افتاد دنبال گربه ها و ما هم به دنبالش.  منم مثل شما تازه دارم ارگ رو می بینم. اینم خود وروجکش     ...
5 اسفند 1392

سفرنامه شیراز -روز اول

ساعت 5 صبح از خواب بیدار شدیم و بعد از جمع و جور کردن، اهواز رو به مقصد شیراز ترک کردیم.   دخملی تقریبا تا ساعت 10 خواب بود.         همین جوری خوش و خرم می گازوندیم و می رفتیم و هوا هم اینجوری بود. به همین لطافت.   تقریبا از 70 کیلومتری شیراز ییهو هوا اینجوری شد.    البته از قبل هواشناسی رو چک کرده بودیم و می دونستیم روز اول و دوم ممکنه هوا بارونی باشه ولی اصلا انتظار برف رو نداشتیم. ساعت 2 رسیدیم شیراز و بعد از تحویل گرفتن اتاقمون در هتل شیراز و صرف ناهار، در هوای بارونی برای عرض ارادت به حافظ شیرازی راهی حافظیه شدیم.    جاتو...
5 اسفند 1392

چی بگم از دست این فسقلی.

چند وقتی هست که آوینا هم به جمع شکلات خوران پیوسته. دیروز داشتم بهش میگفتم اگه زیاد شکلات بخوری، دندونت خراب میشه و.... . وقتی دیدم خیلی جدی داره به حرفهام گوش میده، رفتم بالای منبر و براش مثال زدم و گفتم ببین باباجی (باباجونی) چون زیاد شکلات و شیرینی خورده، دندوناش خراب شدن (دروغ هم نگفتم. بابای من خیلی شکلات و شیرینی میخوره و همه  ی دندوناش  مشکل دارن).   امروز دوباره درگیر شکلات خوردن آوینا بودیم که شهرام پرسید: بابا جون اگه یک بچه شکلات زیاد بخوره چی میشه؟   آوینا: دندون .....باباجیش .......خراب ........میشه!   پ.ن: حدود دو هفته ای هست که ارتباطات کلامی آوینا خیلی پیشرفت کرده و بخصوص نطقش ...
4 اسفند 1392

اولین عشق آوینا

بعد از مسافرت چندین روزه، و به محض ورود به خانه، آوینا پرسید: پَنگو (پنگوئن) کو؟ بعد هم رفت توی اتاق و پنگو رو آورد و گفت: دوسِش دارم......   بعد از ماچ و بغل و این حرفا، یک جعبه دستمال کاغذی آورد و جلوی پنگو گذاشت و گفت: بُخور......... بازم بیارم؟؟؟   من:  پنگو:     ...
4 اسفند 1392