بهار زندگی من

سحرگاهان که شبنم آیتی از پاک بودن را به گل ها هدیه می بخشد، به آن محراب پاکش، آرزو کردم برایت خوب دیدن، خوب ماندن را

جا مونده از روزهایی که تهران بودیم

یک بار من کارم بیرون از خونه طول کشید و تماس گرفتم تا مامان اینا ناهارشونو بخورند. سر ناهار گویا همه بعد از چیدن میز آماده خوردن میشن که آوینا خانم میگه: یکی بیاد به من غذا بده.

مامانم سریع میخواد جابجا بشه که بهش غذا بده که آوینا میگه: من میخوام " یک خانم جوان" به من غذا بده!!!!سکوت (منظورش خاله مصی بوده)

پ.ن: نمی دونم بچه ها چه برداشتی از پیری و بالارفتن از سن دارند که این همه درمقابلش موضع گیری می کنند!!!!

-------------------------------------

سوالات فلسفی  موقع خواب

آوینا: مامان

من: بله

آوینا: مامان این چه وضع زندگیه که ما داریم؟؟؟؟

من: تعجب مگه چجوریه؟

آوینا: همش مهد کودک، مهد کودک،مهد کودک،مهد کودک، مهدکودک ..... تعطیلات ، تعطیلات. مهد کودک،مهدکودک، مهدکودک، مهدکودک، مهدکودک، تعطیلات ، تعطیلات.....

من: متوجه نمیشم آوینا؟؟؟؟ پس چکار کنیم.

آوینا: من اینجور زندگی کردنو دوست ندارم.... یعنی چی آخه؟؟؟؟ من دوست دارم همش تو خونه بمونم.

پ.ن: کلا یه مدتیه ما هر شب از این صحبت ها داریم و کلا هم به نتیجه نمیرسیم.سکوت

[ دوشنبه 8 / 6 / 1395 ] [ 9:49 ] [ شادی ]

[ ]

از زمانی که آوینا مهد کودکی شده، تقریبا یکی از مهم ترین دغدغه های ما این بوده که این فسقلی شبها زود بخوابه ، تا صبح ها سرحال تر باشه.


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 3 / 6 / 1395 ] [ 9:46 ] [ شادی ]

[ ]

رنگینه جادویی

اینا رو از نمایشگاه اسباب بازی خریدم. از ذرت درست شده و به گفته فروشنده کاملا طبیعی است. قطعاتش با آب به هم میچسبه و میشه برش زد و در حدی نرم هست که میشه بهش شکل داد.

اما در مجموع کار کردن باهاش خیلی لذت بخش نبود و در واقع اونجوری که فروشنده تبلیغ میکرد ما ازش راضی نبودیم.قهر

 


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 3 / 6 / 1395 ] [ 9:34 ] [ شادی ]

[ ]

از 14 تا 30 مرداد ، مهد کودک آوینا تعطیله و ما هم این وسط چند روزی اومدیم تهران تا هم یک کم از گرما فرار کرده باشیم و آوینا بتونه کمی بازی کنه و منم به کارهای پایان نامه ام برسم.

یک روز صبح ، آوینا به همه اعلام کرده که  امروز تولد "گاوی " هست و امشب همه دعوتن توی اتاقمون. بعد هم در حالیکه من خونه نبودم و مامانم هم توی آشپزخونه مشغول کارهای آشپزی بوده، تمام اتاق رو مرتب کرده و یک میز عسلی کشون کشون برده تو اتاق و رویش رومیزی انداخته و تمام اسباب بازی هاشو مرتب کرده.


ادامه مطلب

[ دوشنبه 25 / 5 / 1395 ] [ 13:43 ] [ شادی ]

[ ]

تولد مهرا (دختر عمه آوینا) حدود 3 هفته پیش

از سمت راست بهار- مهرا - آوینا

 

[ جمعه 15 / 5 / 1395 ] [ 20:33 ] [ شادی ]

[ ]

آوینا: مامان ... من دیگه از اسمم خسته شدم!!!! لطفا دیگه از این بعد منو "لوسی" صدا کنید.

من: به نظرم کاملا برازنده است عزیزم.خندونک

 

[ جمعه 15 / 5 / 1395 ] [ 19:05 ] [ شادی ]

[ ]

پنجشنبه  روز دختر و تولد 4 سال و 4 ماه و 4 روزگی آوینا بود . برای همین یک دورهمی ساده با یکی از دوستان برگزار کردیم و روی دسر شمع گذاشتیم چشمک

 

 

[ جمعه 15 / 5 / 1395 ] [ 19:02 ] [ شادی ]

[ ]

روی یک کاغذ  A4 یک تخم مرغ بزرگ کشیدم و آوینا داخلش رو کاغذ رنگی برش زد و چسبوند . روی یک کاغذ دیگه تخم مرغ دیگه ای برش  و روی تصویر قبلی قرار دادیم. به نظر خیلی ساده میاد ولی نتیجه اش برای اوینا خیلی جالب بود.


ادامه مطلب

[ جمعه 15 / 5 / 1395 ] [ 18:51 ] [ شادی ]

[ ]

تولد لیانا جان


ادامه مطلب

[ جمعه 15 / 5 / 1395 ] [ 18:34 ] [ شادی ]

[ ]

اواخر اسفند ماه به مناسبت 4 سالگی آوینا این عکس ها رو گرفتیم .


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 6 / 5 / 1395 ] [ 11:58 ] [ شادی ]

[ ]

نقاشی با گواش روی دیوار حمام. البته من همیشه یک کاغذ بزرگ میچسبونم . چون شستنش خیلی سخته. طبق معمول ایده های نقاشی از آویناست و من نظری نمیدم.

 

ذهنیت آوینا از شخصیت های کارتون مورد علاقه اش (ben and Holly)


ادامه مطلب

[ شنبه 2 / 5 / 1395 ] [ 15:02 ] [ شادی ]

[ ]

تولد ایلیا جان


ادامه مطلب

[ شنبه 2 / 5 / 1395 ] [ 13:28 ] [ شادی ]

[ ]

در مدت اقامتمون در تهران، به پیشنهاد دایی محسن سفر دو روزه فشرده ای به استان مازندران داشتیم. ،آبشار پلنگ دره، امامزاده گَزو و آبشار گَزو و هفت آبشار مناطق بسیار بسیار زیبایی بودن که رفتیم (میدونم که امسال شور آبشار دیدن رو درآوردیم)

 

پ.ن: حدود سه هفته ای از این مسافرت میگذره و من از تب و تاب نوشتن جزئیاتش افتادم بخصوص که یک بار کامل نوشتم و با وجودیکه دکمه های ذخیره خودکار و ... زده بود ، وقتی نت قطع شد دیدم هیچی ذخیره نشده.غمگین


ادامه مطلب

[ شنبه 2 / 5 / 1395 ] [ 12:32 ] [ شادی ]

[ ]

حدود 3 هفته پیش، فرصتی پیش اومد که سه تایی با ماشین بریم تهران. شهربازی پارک ارم یکی از جاهایی بود که خیلی وقت بود دوست داشتیم بریم و این دفعه فرصتش پیش اومد با دایی محسن و خاله مصی و چند تا از دوستان یک سری بزنیم. هم برای ما فان بود و هم برای آوینا.

 

پ.ن: خاله مصی همون زن دایی جان هستن. ولی قبل از زن دایی شدن ،آوینا خاله صداش میزد، الان هم همونجوری صداش میکنه.

 

 

 


ادامه مطلب

[ سه شنبه 29 / 4 / 1395 ] [ 10:59 ] [ شادی ]

[ ]

یکی از فعالیت هایی که تقریبا برنامه ثابت روزانه ما شده، کار با مجموعه کتاب های "حواستو جمع کن" هست.


ادامه مطلب

[ سه شنبه 22 / 4 / 1395 ] [ 12:59 ] [ شادی ]

[ ]