بهار زندگی من

بهار زندگی من
سحرگاهان که شبنم آیتی از پاک بودن را به گل ها هدیه می بخشد، به آن محراب پاکش، آرزو کردم برایت خوب دیدن، خوب ماندن را

این بار تصمیم گرفتیم بچه ها رو برای برنامه آب بازی به بازیکده ببریم.فرزانه جون (خواهر فروغ جون) و پسر نازنینش "مبین" هم به ما پیوستند. پیشنهاد این برنامه از فروغ عزیز بود.

 

آدرس بازیکده: اهواز- کوروش- فلکه عامری

 


ادامه مطلب


[موضوع : خاطرات]
[ چهارشنبه 25 / 5 / 1396 ] [ 14:35 ] [ شادی ]

این روزها زنگ کاردستی و نقاشی رو با پریا و مامان خوبش (فروغ جان) برگزار می کنیم و واقعا بهمون خوش میگذره. و اینقدر اینا خانواده خوبی هستن که خیلی ناراحت میشیم که به زودی باید ازشون خداحافظی کنیم. 

نقاشی درخت آرزوها

یک روز از بچه ها خواستم که یک درخت آرزو بکشن و یک آرزو ازش داشته باشن.

 

آوینا آرزو کرد که یک مداد رنگی بنفش داشته باشه.(آخه مداد بنفشش در اثر استفاده زیاد و تراش، تقریبا خیلی خیلی کوچولو شده) پریا آرزو کرد که یک روز یک کم تپل تر بشه و یک لباس پف پفی و رنگی رنگی داشته باشه.

پ.ن: ما دو روز بعدش آرزوی آوینا رو برآورده کردیم و یک بسته چهار تایی مداد رنگی (شامل رنگ های خیلی خاص که بنفش هم داشت) براش خریدیم.آرام


ادامه مطلب


[موضوع : زنگ کاردستی-نقاشی- بازی]
[ چهارشنبه 25 / 5 / 1396 ] [ 14:18 ] [ شادی ]

این پست رو دیروز توی اینستا گذاشتم و دوست داشتم اینجا هم به یادگار بماند.

امروز صبح چشمهامو باز کردم و دوباره بستم. خسته تر از اونی بودم که بلافاصله از تختم بیام بیرون. چند دقیقه بعد آوینا بیدار شد و طبق معمول اومد روی تخت ما و کنارم خوابید. بغلم کرد و گفت :مامان بیدار بشیم؟ بهش گفتم: باشه مامان یه کم دیگه بیدار میشم! چشمامو بستم و نفهمیدم چقدر طول کشید! دوباره با صدای آوینا بیدار شدم که گفت:مامان صبحانه آماده است!
چشمامو که باز کردم،صحنه ای دیدم که دوست ندارم هیچ وقت فراموشش کنم. 
دیدم یه چهار پایه آورده کنار تختم و روش سفره یکبار مصرف انداخته و همه چیزای صبحانه رو در حد توانش آورده و آماده کرده بود.

🍞🍯🍵🍴
با هم صبحانه خوردیم و خیلیییی لذت بردیم. 
بعد از صبحانه صورتش و دستاشو غرق بوسه کردم و ازش تشکر کردم و بهش گفتم که این بهترین صبحانه ای بود که توی عمرم خورده بودم!💖
آوینا در جوابم گفت:تو و بابا فکر می کنین اگه صبحانه رو جای دیگه ای بخوریم، همه چی وِلو میشه!ولی من سفره پهن کردم که نریزه!
در جوابش گفتم که خیلی فکر خوبی کردی! 
بعدش پیش خودم فکر کردم که چقدر ساده میشه کلیشه های زندگی رو به هم ریخت و با ایجاد تنوع، از زندگی لذت برد!
❤❤❤
دخترم ازت ممنونم که اینقدر فوق العاده ای!😊
من چقدر خوشبختم که تو رو دارم!😊 

 



[موضوع : من و آوینا]
[ سه شنبه 16 / 5 / 1396 ] [ 15:37 ] [ شادی ]

ما و پریا اینا خیلیی دوست شدیم و سعی می کنیم در طول هفته حتما برنامه های مشترک بزاریم.

 

دوخت و دوز

ایده دوخت روی بشقاب فومی رو قبلا هم من و آوینا اجرا کرده بودیم و این دفعه با پریا انجامش دادیم.بچه ها با ایده خودشون طراحی کردند و بعد با کمک مامان ها دوختند.

 

کار آوینا چون زمان بیشتری میبرد، بعدا توی خونه کامل شد.


ادامه مطلب


[موضوع : زنگ کاردستی-نقاشی- بازی]
[ سه شنبه 16 / 5 / 1396 ] [ 15:20 ] [ شادی ]

به مناسبت روز دختر، هدیه هایی که خودش دوست داشت خرید کردیم و یک پای سیب خوشمزه هم درست کردم.

 



[موضوع : خاطرات]
[ سه شنبه 16 / 5 / 1396 ] [ 14:57 ] [ شادی ]

آوینا و مهرا



[موضوع : عکس روز]
[ يکشنبه 1 / 5 / 1396 ] [ 12:49 ] [ شادی ]

گوگوگی کیست؟

گوگوگی از این عروسکهای نمایشی هست و فکر میکنم آوینا حدود 6 ماهش بود که ما اینو براش خریدیم. همیشه وسط اسباب بازی هاش بود و هیچ شخصیت و اسم خاصی نداشت. حدود یکسال و خورده ای قبل ما یکسری از اسباب بازی ها رو از دم دستش جمع کردیم و این عروسک هم جزوشون بود. چند ماه پیش طی یک خانه تکانی، آوینا دوباره این عروسک رو دید و عاشقش شد. اسمشو گذاشت گوگوگی.

عروسک گردانش من هستم. این عروسک حرف نمیزنه . خیلی شیطونه. خیلی مهربونه. و سعی میکنه با ایما و اشاره حرف بزنه.خندونک 


ادامه مطلب


[موضوع : شیرین کاری آوینا]
[ يکشنبه 1 / 5 / 1396 ] [ 12:35 ] [ شادی ]

کارگاه آشپزی

شرکت در کارگاه آشپزی مادر و کودک رو من پیشنهاد دادم و آوینا با خوشحالی تمام پذیرفت. توی این کارگاه بچه ها کیک مرغ درست کردن. تمامی مراحل رو هم تقریبا خودشون انجام دادن.


ادامه مطلب


[موضوع : خاطرات]
[ يکشنبه 1 / 5 / 1396 ] [ 12:16 ] [ شادی ]

آوینا دوست داره در آینده فضانورد و دیرین شناس بشه.البته در کنارش میخواد دکتر بشه تا بتونه حرکت بچه ها رو تو شکم مامان هاشون ببینه. به غواصی هم علاقمنده. خلاصه خیلی سرش شلوغه.

چند وقت پیش ازش پرسیدم، آوینا جون تو که در آینده میخواهی چند تا شغل داشته باشی، اون وقت فرصت میکنی به دیدن من و بابا بیایی؟؟؟

آوینا: آره مامان. من برای تو و بابا یک صندلی چرخ دار میخرم و شما رو اینور و اون ور میبرم.

من:قه قهه

پ.ن1: ممنون از دوستان که مرتب به وبلاگم سر میزنن و نظر میزارن. و عذر خواهی میکنم که گاهی دیر به دیر به اینجا سر میزنم. چون این روزها خیلی سرم شلوغه.

پ.ن2: ما توی اینستا هم هستیم و اگه دوست داشتین ما رو با shadi.em میتونید فالو کنید.



[موضوع : شیرین زبونی آوینا]
[ شنبه 17 / 4 / 1396 ] [ 16:19 ] [ شادی ]

تقریبا از خرداد ماه، برنامه آموزش مستقیم زبان انگللیسی رو با آوینا شروع کردم. با کتابهای first freinds و  phonics  استارت زدیم. البته به صورت کاملا تفریحی و با علاقه و میل خودش کار می کنیم. 

کتاب های مربوط به پیش دبستانی را هم وقتی من مشغول کارم هستم میاره و کنارم انجامش میده.

کارتون My little pony  محبوبترین کارتون این روزهای آویناست و خیلی بهشون علاقمنده که البته با زبان انگلیسی میبینه.

 


ادامه مطلب


[موضوع : زنگ کاردستی-نقاشی- بازی]
[ شنبه 17 / 4 / 1396 ] [ 15:59 ] [ شادی ]

با توجه به اینکه  اول مهرماه، شروع دوره پیش دبستانی آوینا خواهد بود،  تصمیم گرفتیم دیگه مهد نفرستیمش تا برای شروع دوره جدید آمادگی بیشتری داشته باشه.

این تابستان ، من و آوینا باهم توی خونه هستیم. من مشغول انجام پروژه ای هستم ولی در کنارش سعی میکنم برای آوینا هم برنامه های جانبی تدارک ببینم.


ادامه مطلب


[موضوع : خاطرات]
[ شنبه 17 / 4 / 1396 ] [ 15:35 ] [ شادی ]

انتشارات فردین، به مناسبت چهارشنبه سوری و به منظور فرهنگسازی برای برگزاری مراسم سنتی و اصیل ایرانی،یک فراخوان برگزار کرد. توی این فراخوان از بچه ها خواسته شده بود که طی یک پیام صوتی قول بدهند که در چهارشنبه سوری از وسایل خطرناک استفاده نمی کنند. قرار شد به همه بچه هایی که قول میدهند جایزه کتاب هدیه بدهند.
آوینا هم قولش رو فرستاد. (البته ما هیچ وقت از مواد منفجره و ... استفاده نمی کنیم. با این حال قول داد).
و اونها هم به قولشون وفا کردند و براش کتاب فرستادند.
 


جایزه قول چهارشنبه سوری آوینا
خیلی ممنونم از زحمات و پیگیری خانم فرهادی عزیز


چیزی که خیلیییی ارزشمند بود که در وهله اول این حرکت فرهنگی بود و در درجه دوم پایبندی و تعهدشون به قولی که به بچه ها داده بودند.



[موضوع : خاطرات]
[ چهارشنبه 10 / 3 / 1396 ] [ 12:40 ] [ شادی ]

جشن فارغ التحصیلی دخترم (خداییش خودمم خندم میگیره از این قرتی بازیا) آخر اردیبهشت برگزار شد. تمام لطف جشن به این بود که برگزار کننده اصلیش بچه ها بودند و مدام با لباس های رنگارنگ و قشنگ نمایش و شعر و سرود اجرا کردند و حسابی دل پدر و مادرها رو با اجرای قشنگشون بردند.

جدا از اینکه به کار بردن کلمه فارغ التحصیلی برای این فسقلی ها خیلی خنده داره، ولی واقعا به عنوان پدر و مادر از دیدن رشد و بالندگی دخترمون حسابی خوشحال شدیم و من یواشکی اشک شوقم هم دراومد.چشمک


ادامه مطلب


[موضوع : خاطرات]
[ دوشنبه 8 / 3 / 1396 ] [ 12:25 ] [ شادی ]

از سری پست های جا مانده

یک روز بهاری به همراه فامیل عازم منطقه گردشگری "منگره" شدیم.


ادامه مطلب


[موضوع : خاطرات, مسافرت]
[ دوشنبه 8 / 3 / 1396 ] [ 11:52 ] [ شادی ]

میگن 5 سال اول زندگی، مهمترین بخش زندگی هر آدمی رو تشکیل میده. ما هم سعی کردیم برنامه زندگی آوینا از جهات مختلف پربار باشه و ضمن اینکه از کودکیش لذت میبره، زندگیش در مسیر درستی قرار بگیره.


ادامه مطلب


[موضوع : خاطرات]
[ يکشنبه 3 / 2 / 1396 ] [ 12:23 ] [ شادی ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 38 صفحه بعد
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

سحرگاهان که شبنم آیتی از پاک بودن را به گل ها هدیه می بخشد، به آن محراب پاکش، آرزو کردم برایت خوب دیدن، خوب ماندن را.
آرشيو مطالب
آمار وبلاگ
آنلاین : 1
بازدید امروز : 204
بازدید دیروز : 257
بازدید هفته گذشته : 204
کل بازدید : 513767
امکانات وب

کد ِکج شدَنِ تَصآویر

کداهنگ برای وبلاگ