آویناآوینا، تا این لحظه 6 سال و 8 ماه و 17 روز سن دارد

بهار زندگی من

ما و آوینا و آینده

آوینا دوست داره در آینده فضانورد و دیرین شناس بشه.البته در کنارش میخواد دکتر بشه تا بتونه حرکت بچه ها رو تو شکم مامان هاشون ببینه. به غواصی هم علاقمنده. خلاصه خیلی سرش شلوغه. چند وقت پیش ازش پرسیدم، آوینا جون تو که در آینده میخواهی چند تا شغل داشته باشی، اون وقت فرصت میکنی به دیدن من و بابا بیایی؟؟؟ آوینا: آره مامان. من برای تو و بابا یک صندلی چرخ دار میخرم و شما رو اینور و اون ور میبرم. من: پ.ن1: ممنون از دوستان که مرتب به وبلاگم سر میزنن و نظر میزارن. و عذر خواهی میکنم که گاهی دیر به دیر به اینجا سر میزنم. چون این روزها خیلی سرم شلوغه. پ.ن2: ما توی اینستا هم هستیم و اگه دوست داشتین ما رو با shadi.em میتونید فالو کنی...
17 تير 1396

این روزهای آوینا

آوینا: مامان تا تولد من چقدر مونده؟ من: الان فصل پاییز هستیم. بعد فصل زمستانه. بعدش که بهار اومد تولد تو میشه. آوینا: مامان من میخوام امسال تولدمو شیراز بگیرم. همه رو دعوت می کنیم شیراز.   پ.ن:  چند سال دیگه احتمالا تولدشو میخواد جزایر قناری بگیره. آوینا: مامان من دلم میخواد برم فضا، موجودات فضایی رو ببینم. من: آدم ها برای اینکه به فضا برن سوار سفینه میشن. آوینا: وقتی رفتیم اهواز به بابا میگم یکی درست کنه. بابا با چکش درست میکنه . من و تو هم میشینیم نگاهش می گنیم. وقتی آماده شد با هم میریم به فضا. ************************************** آوینا: خاله مصی، من دوست دارم وقتی بزرگ شدم مثل مامانم...
16 آبان 1395

شیرین عسلم

جا مونده از روزهایی که تهران بودیم یک بار من کارم بیرون از خونه طول کشید و تماس گرفتم تا مامان اینا ناهارشونو بخورند. سر ناهار گویا همه بعد از چیدن میز آماده خوردن میشن که آوینا خانم میگه: یکی بیاد به من غذا بده. مامانم سریع میخواد جابجا بشه که بهش غذا بده که آوینا میگه: من میخوام " یک خانم جوان" به من غذا بده!!!!  (منظورش خاله مصی بوده) پ.ن: نمی دونم بچه ها چه برداشتی از پیری و بالارفتن از سن دارند که این همه درمقابلش موضع گیری می کنند!!!! ------------------------------------- سوالات فلسفی   موقع خواب آوینا: مامان من: بله آوینا: مامان این چه وضع زندگیه که ما داریم؟؟؟؟ م...
8 شهريور 1395

مجیک (جادویی)

مدتها بود که آوینا دوست داشت یک تاج پرنسسی داشته باشه ولی متاسفانه هر چی تو اهواز گشتم چیزی پیدا نکردم. در حالیکه مشغول خرید از هایپر مارکت مجتمع خلیج فارس بودیم، بالاخره یک تاج پیدا کردیم که به همراهش چوب جادویی ( به قول آوینا "مَجیک") هم بود. خلاصه تا یک مدتی با این مجیک داستان داشتیم و آوینا با چوب جادوییش دایما در حال تبدیل آدمها و اشیا بود. ********* آوینا روزی شونصد بار در یخچال رو باز میکنه تا با لیوان مخصوصش آب بخوره و هر بار هم با باز کردن در لیوان ناخودآگاه مقداری آب روی زمین و میز میریزه. یکبار از دستش عصبانی شدم و گفتم اگه از لیوانت درست استفاده نکنی، مجبور میشم بزارمش تو کابینت و دیگه اجازه نمیدم ازش...
11 خرداد 1395

شیرینی های دخترم

  آوینا: مامان نگاه کن.... من یاد گرفتم بشکن بزنم..... فقط هنوز صدا نداره.   آوینا به تازگی  به بِشکَن زدن علاقمندشده و توی این چند روزه اینقدر تمرین کرده تا یه صدای خیلی کوچولو هم از اون دستای ناز و قشنگش درمیاد. منم هر بار تشویقش میکنم تا بیشتر و بیشتر تمرین کنه. ********************** ساعت 10:30 شب من: آوینا.... دیگه بریم مسواک بزنیم و بخوابیم؟؟؟ آوینا: ببین مامان .... آدم اول باید روی مبل بشینه .... بعدش خمیازه بکشه.... تا حس خواب بیاد. بعدش بره بخوابه....   چند دقیقه بعد من: آوینا.... مامان بریم بخوابیم؟ حس خوابت اومد؟ آوینا: مامان من حسم خیلی دیر میاد! من: ...
9 اسفند 1394

ما و آوینا

* آوینا یهویی : مامان جون من وقتی بزرگ شده اصلا نمیخوام از پیش شما برم (یجورایی دیگه متوجه شده که من بعد از ازدواج از پدر و مادرم دور شدم و.....) من: دخترم همه بچه ها وقتی بزرگ میشن، با یکی که خیلییی دوستش دارن ازدواج میکنن و از پیش پدر و مادرشون میرن. آوینا با بغض: ولی من نمیخوام ازدواج کنم.   پ.ن: خلاصه ما فعلا به خواستگارها جواب رد دادیم ******************* آوینا: مامان وقتی بزرگ شدم میخوام مهندس بشم. بعدش میرم سرکار... بعدش من کار میکنم و تو و بابا فقط استراحت کنید.   پ.ن: قراره برای من یک ماشین بخره و برای شهرام پاستیل بخره ****************** آوینا تو ماشین در حال برگشت از مهد ک...
6 بهمن 1394

پیشنهادی جدید!!!!!!!

اعتراف میکنم، اگه یک بار دیگه آوینا از دوباره متولد بشه، تمام این کارهایی که تا حالا براش انجام دادم رو مجددا انجام میدم به جز اینکه هرگز براش قصه شنگول و منگول رو تعریف نمی کنم. علیرغم تلاشهایی که با قصه گویی و کتابخوانی برای از بین بردن ترسش از آقا گرگه انجام دادم... ولی متوجه شدم یک هیولای بزرگی به اسم آقا گرگه تو ذهنش هست و هر روز هم ابعاد تازه تری پیدا میکنه!!! شهرام دیروز به این نتیجه رسید که ممکنه تمام اینها نتیجه تصویر سازی باشه که خودش انجام داده ... بنابراین دیشب عکس چند تا گرگ رو بهش نشون داد!     امروز صبح... من و آوینا تو ماشین... بی مقدمه آوینا: مامان میشه من یک گرگ خانگی د...
24 شهريور 1394