بهار زندگی من

سحرگاهان که شبنم آیتی از پاک بودن را به گل ها هدیه می بخشد، به آن محراب پاکش، آرزو کردم برایت خوب دیدن، خوب ماندن را

تولد گوگوگی

گوگوگی کیست؟ گوگوگی از این عروسکهای نمایشی هست و فکر میکنم آوینا حدود 6 ماهش بود که ما اینو براش خریدیم. همیشه وسط اسباب بازی هاش بود و هیچ شخصیت و اسم خاصی نداشت. حدود یکسال و خورده ای قبل ما یکسری از اسباب بازی ها رو از دم دستش جمع کردیم و این عروسک هم جزوشون بود. چند ماه پیش طی یک خانه تکانی، آوینا دوباره این عروسک رو دید و عاشقش شد. اسمشو گذاشت گوگوگی. عروسک گردانش من هستم. این عروسک حرف نمیزنه . خیلی شیطونه. خیلی مهربونه. و سعی میکنه با ایما و اشاره حرف بزنه.   در یک عصر تابستانی که تصادفا جمعه هم بود، آوینا تصمیم گرفت که برای گوگوگی تولد 3 سالگی بگیره. خودش رفت اتاقشو مرتب و دیزاین کرد.منم برای تولد گوگوگی کاپ ...
1 مرداد 1396

شیرینی های دخترم

  آوینا: مامان نگاه کن.... من یاد گرفتم بشکن بزنم..... فقط هنوز صدا نداره.   آوینا به تازگی  به بِشکَن زدن علاقمندشده و توی این چند روزه اینقدر تمرین کرده تا یه صدای خیلی کوچولو هم از اون دستای ناز و قشنگش درمیاد. منم هر بار تشویقش میکنم تا بیشتر و بیشتر تمرین کنه. ********************** ساعت 10:30 شب من: آوینا.... دیگه بریم مسواک بزنیم و بخوابیم؟؟؟ آوینا: ببین مامان .... آدم اول باید روی مبل بشینه .... بعدش خمیازه بکشه.... تا حس خواب بیاد. بعدش بره بخوابه....   چند دقیقه بعد من: آوینا.... مامان بریم بخوابیم؟ حس خوابت اومد؟ آوینا: مامان من حسم خیلی دیر میاد! من: ...
9 اسفند 1394

ماجرای کفش پوشیدن آوینا

از اون اولین باری که آوینا کفش هاشو پوشید، کلا یک بخشی از زندگی ما معطل کفش پوشیدن ایشون شده. نیم ساعت زودتر میام بیرون و منتظر میشیم خانم سر صبر کفش بپوشه.  پله اول   یک کم براش سخته، میره پله دوم   بازم انگار پله مشکل داره، میره پله سوم ​ روی نرده ها ​   مورد داشتیم تا آخرین پله هم بالا رفته. خلاصه در نهایت یا خودش موفق میشه یا رضایت میده ما کمکش کنیم.  من خودم شخصا فکر میکنم اشکال از پله هاست. باید خونه رو عوض کنیم.     ...
18 شهريور 1393

سفر شمال

خدمتتون عارضم که آوینا امروز به صورت کاملا یِهویی رفت شمال (قوه تخیلت تو حلقم!!!). حدود یک ساعتی برای خودش مشغول ماهیگیری و آب بازی و ... بود. وقت ناهار که شد، گفت مامان بیا ناهار رو تو ماشین بخوریم. خیلی مردد بودم این پیشنهاد رو قبول کنم یا طبق روال همیشگی روی میز و صندلی غذا بخوریم!!!!  قبول کردم. ناهار دلچسبی بود. اگر چه یک کم درد سر داشت ولی ارزششو داشت. به نظرم گاهی فراتر از محدودیت ها و قوانین، باید به بچه ها دل بدیم و وارد بازی هاشون بشیم.   بفرمایید شمال و ناهار                             ...
11 شهريور 1393

بازی های آوینا

یکی از اسباب بازی های آوینا افتاده بود پشت مبل و برای اینکه درش بیارم مجبور شدم همه چی رو جابجا کنم. توی این فاصله هم انگار رنگ دنیا برای آوینا تغییر کرد. فوری آبام و آرشام و سُرطام و تَن تون را هم صدا کرد و رفتن لابه لای تشک و بالش ها و مشغول بازی شدن  (در مورد آبام قبلا اینجا گفته بودم. بقیه هم تازه اضافه شدن)   ​ چند دقیقه بعد هم لباسشو درآورد و گفت میخواهیم آب بازی کنیم! (می خواهیم؟؟؟؟؟   از شما چه پنهون من هنوز با آبام کنار نیومده بودم که بقیه هم اضافه شدن) ...
25 مرداد 1393

زنگ نقاشی

تا همین چند وقت پیش یکی از دلخوشی های زندگیم این بود که آوینا خیلی خوب و بدون ادا و اصول غذا میخوره. اما مدتیه که یکی از دل نگرانی های زندگیم اینه که خانم کوچولو رفته تو فاز بد قِلِقی و بازیگوشی. از آنجایی که آوینا خیلی حَکاشی (نقاشی) دوست داره، زمان غذا خوردن یک ماژیک و وایت بُرد کوچولو در اختیارش میزارم. هم غذا میخوره و هم نقاشی میکشه.      ...
10 فروردين 1393

سند جنایت

خیلی ناراحتم. خیلی...... یعنی از دیشب هر وقت یاد این قضیه میفتم، بغض راه گلومو میبنده. آخه من چه جور مادری هستم؟ من که همیشه فکر میکردم حواسم به تمام نیازهای روحی و جسمی آوینا هست، چطور از یه همچین چیزی غافل شدم.   بریم ادامه مطلب     داستان اینه که دو - سه ماه اول زندگی آوینا ما چند تا پوشک رو امتحان کردیم که هر کدوم یک سری عیب و ایراد داشت تا اینکه رسیدیم به بارلی. بعد هم سر قضیه ی آلرژی آوینا ترجیح دادیم برای اینکه همیشه شرایط تحت کنترل باشه فقط از یک نوع پوشک استفاده کنیم. خلاصه می رفتیم پوشک به صورت کارتنی می خریدیم.   دو روز پیش آخرین بسته بارلی تموم شد و من از نزدیک ترین داروخونه یک ب...
15 بهمن 1392

فرمایشات قبل از خواب

بعد از اینکه آوینا شیرش رو خورد و به قدر کافی کا کا (مسواک) زد، و مطمئن شد که همه ی اعضا, خانواده خوابیدن و همه چراغ ها خاموش شده و هیچ امیدی به بیدار موندن نیست، بالاخره راضی میشه که بخوابه. از اینجا به بعد داستان ما شروع میشه: پتو:   (مامان پتو بنداز روم) پای من: ( مامان پای من از پتو اومده بیرون)  در بسیاری از مواقع عمدی است. دست من: (مامان دست من از پتو اومده بیرون) این هم در بسیاری مواقع عمدی است. گِلگِله........اینجا: (با دست به زیر گلوش اشاره میکنه، مامان قلقلکم بده) دَرِش: منظور تصویر زیر می باشد:   اینو باید موقع خوابیدن دستش بگیره و بخوابه.گاهی اوقات هم بین پتو و بالش و تشک گم ...
9 بهمن 1392

جنگولک بازی جدید!!!

این روزها اگه با آوینا صحبت کردید و متوجه شدین صداشو نمی شنوید، اصلا به گیرنده های خود دست نزنید. گوش شما اشکالی پیدا نکرده. آوینا یاد گرفته بدون صدا حرف بزنه. من نمی دونم این کارو از کجا یاد گرفته!!! ...
6 بهمن 1392