آویناآوینا، تا این لحظه 6 سال و 8 ماه و 17 روز سن دارد

بهار زندگی من

قلک تشکر

این پست رو قبلا توی اینستا گذاشتم. اینجا هم برای دوستانی که ما رو تو اینستا ندارند میگذارم. مدتی پیش، موقع شب با ماشین از زیر پل طبیعت می گذشتیم و از زیبایی و نورپردازی آن در زمان شب خیلی به وجد اومدیم. آوینا در صندلی عقب ماشین مشغول دیدن کارتون بود. می خواستیم توجه اونو هم به این زیبایی جلب کنیم! بهش گفتیم :آوینا یک سورپرایز!!!!پل طبیعت رو نگاه کن چقدر قشنگه! آوینا هم با بی تفاوتی گفت:اینجور چیزها که سورپرایز نیست!  یادم نیست دقیقا با چه جملاتی ولی یادمه گفت که اگه بگی یک خونه بزرگ که باغ و حیاط بزرگ داره خریدیم،اون وقت سورپرایزه! راستش اولش توی ذوقم خورد ولی بعدش تلنگری بود تا به این فکر کنم که چجوری میتونم نگاهش رو به زندگی...
13 آذر 1396

بهترین صبحانه عمرم

این پست رو دیروز توی اینستا گذاشتم و دوست داشتم اینجا هم به یادگار بماند. امروز صبح چشمهامو باز کردم و دوباره بستم. خسته تر از اونی بودم که بلافاصله از تختم بیام بیرون. چند دقیقه بعد آوینا بیدار شد و طبق معمول اومد روی تخت ما و کنارم خوابید. بغلم کرد و گفت :مامان بیدار بشیم؟ بهش گفتم: باشه مامان یه کم دیگه بیدار میشم! چشمامو بستم و نفهمیدم چقدر طول کشید! دوباره با صدای آوینا بیدار شدم که گفت:مامان صبحانه آماده است! چشمامو که باز کردم،صحنه ای دیدم که دوست ندارم هیچ وقت فراموشش کنم.  دیدم یه چهار پایه آورده کنار تختم و روش سفره یکبار مصرف انداخته و همه چیزای صبحانه رو در حد توانش آورده و آماده کرده بود. 🍞🍯🍵🍴 با هم صبحانه ...
16 مرداد 1396

روز آوینا

امروز من و آوینا یک روز خیلی خیلی خوب رو با هم تجربه کردیم. با هم قرار گذاشتیم که امروز روز آوینا باشه و هر کاری دوست داشته باشه، انجام میدیم. برای اینکه کاملا راحت باشیم، بهشت مادران رو انتخاب کردیم. بر خلاف همیشه که با ماشین خودمون اینور و اونور میریم، این دفعه با اتوبوس رفتیم. برام اصلا قابل تصور نبود که آوینا از اتوبوس سواری تا این حد خوشحال و ذوق زده بشه. اینقدر میخندید که همه با تعجب و لبخند به ما نگاه میکردند.   توی پارک با هم دویدیم،خندیدم، خوراکی خوردیم، با دستگاه حباب ساز یک عالمه حباب درست کردیم و بالا و پائین پریدیم، سرسره سوار شدیم ...خلاصه همه کار کردیم. برای خودم هم خیلی خوب بود.  عکاسی ...
5 آبان 1395

موضوع داغ این روزهای ما

موضوع "بچه از دنیا آوردن" (به قول آوینا) ، موضوع بحث این روزهای ماست. تقریبا آخر همه حرفها به صورت با ربط و بی ربط به این میرسه : مامان تو چرا یک بچه دیگه از دنیا نمیاری؟؟؟؟؟ و در زمینه سناریو چیدن تو این زمینه اینقدر خلاقه که من موندم چی بگم واقعا؟؟؟؟ ******************* آوینا با اشاره به عروسک های تو کالسکه: مامان اینا بچه های من هستن. دو تا بچه از دنیا آوردم ( با تاکید)  . یک پسر و یک دختر. ******************* آوینا حوصله اش سر رفته و هر پیشنهادی هم بهش میدم قبول نمیکنه. آخر سر میگه: مامان اگه یک بچه دیگه از دنیا آورده بودی ، الان با هم میرفتیم دوچرخه سواری ******************* آو...
18 خرداد 1395

مجیک (جادویی)

مدتها بود که آوینا دوست داشت یک تاج پرنسسی داشته باشه ولی متاسفانه هر چی تو اهواز گشتم چیزی پیدا نکردم. در حالیکه مشغول خرید از هایپر مارکت مجتمع خلیج فارس بودیم، بالاخره یک تاج پیدا کردیم که به همراهش چوب جادویی ( به قول آوینا "مَجیک") هم بود. خلاصه تا یک مدتی با این مجیک داستان داشتیم و آوینا با چوب جادوییش دایما در حال تبدیل آدمها و اشیا بود. ********* آوینا روزی شونصد بار در یخچال رو باز میکنه تا با لیوان مخصوصش آب بخوره و هر بار هم با باز کردن در لیوان ناخودآگاه مقداری آب روی زمین و میز میریزه. یکبار از دستش عصبانی شدم و گفتم اگه از لیوانت درست استفاده نکنی، مجبور میشم بزارمش تو کابینت و دیگه اجازه نمیدم ازش...
11 خرداد 1395

من و آوینا و کتاب

یکی از برنامه هایی که تقریبا هیچ وقت وقفه ای توش نمیفته، کتاب خوندن با آویناست! برنامه ثابت کتاب خوندنمون هم ظهرها قبل از خواب نیمروزی است.  معمولا با هم میریم سراغ کتابخونه اش و آوینا چند تا کتاب ( بین 5-10) انتخاب میکنه و براش میخونم. گاهی اوقات یک کتاب رو بارها می خونیم و بعضی کتاب ها هم کمتر. چیزی که برام جالبه اینه که متوجه شدم راجع به بعضی کتاب ها خیلی عمیق فکر میکنه و سوالات جدیدی براش پیش میاد که با هم در موردش صحبت می کنیم.  من هر چند ماه یک بار تعدادی کتاب میخرم و یه جایی دور از دسترس آوینا قرار میدم و دختر گلم هر هفته یه کتاب جدید ازم میگیره.  از حدود 2 سال و نیمگی هم مشترک مجله نبات کوچولو هستیم و ...
31 مرداد 1394

یه بچه لطفأ !

آوینا: مامان یک بچه بیاریم که پیش من باشه و من بغلش کنم. من ( سریع زدم به کوچه علی چپ): باشه مامان جون، بارانا که اومد اهواز میریم خونشون. یا به خاله آمنه میگیم بیاد خونه ما. آوینا: نهههههههه مامان. یک بچه ای باشه که مال خودمون باشه ..... همیشه پیش ما باشه. من:  آوینا: کی میاریم مامان؟؟؟؟؟   پ.ن: فکرنمیکردم به این زودی با این مساله مواجه بشم!!!!!!!   ...
12 تير 1394

به بهانه روز مادر

روز مادر امسال برایم رنگ و بوی تازه ای داشت. دخترکم روزم رو تبریک گفت یک بوسه شیرین روی گونه ام گذاشت و هدیه ی کوچکی که از طرف مهد تهیه شده بود برام آورد. اینا قسمت رمانتیک و شیک ماجرا بود.  اون قسمت ماجرا اینه که آوینا حاضر نشد هدیه رو به من بده، اونو توی کتابخونه اتاق خودش گذاشت. به هر حال اینم یک جورشه دیگه! ...
29 فروردين 1394

عاشقانه های نیمه شبی

ساعت 4 نیمه شب پریشب   آوینا: مامان یک لحظه بیا! من:  با مکافات از حالت دراز کش به حالت نشسته دراومدم و گفتم مامان جون بخواب، هنوز صبح نشده!   آوینا: یک لحظه بیا! رفتم کنار تختش و گفتم چی شده مامانی؟   آوینا: یک لحظه لُپِت رو بیار! کلا خواب از سرم پرید، صورتم رو جلو بردم و یک بوسه شیرین تحویل گرفتم.   بعدش بلافاصله خوابید ولی من غرق چنان لذت و احساس خوشایندی بودم که تا صبح طعم این بوسه ی شبانه را مزه مزه کردم.   ...
5 اسفند 1393