بهار زندگی من

سحرگاهان که شبنم آیتی از پاک بودن را به گل ها هدیه می بخشد، به آن محراب پاکش، آرزو کردم برایت خوب دیدن، خوب ماندن را

زنگ کاردستی - نقاشی - بازی

بعد از تموم شدن درسم تصمیم گرفتم رویه جدیدی برای کار با آوینا به کار ببرم. مدتها بود که می خواستم آوینا رو با مفهوم برنامه ریزی آشنا کنم ولی هم خیلی سرم شلوغ بود و هم ایده ای برای اجرایی کردنش نداشتم. اما بالاخره دست به کار شدم و با کمک آوینا برنامه هفتگی تدوین کردیم.     توی این برنامه با عکس مشخص کردیم که هر روز چه کارهایی باید انجام بدیم. مثلا روز شنبه برنامه تلویزیون نگاه کردن، کتاب، شطرنج، پارک رفتن و کمک به پدر و مادر داریم. در سایر روزهای هفته هم یک سری از برنامه ها مثل تلویزیون و کتاب ثابت هستند و بعضی فعالیت ها تغییر می کنند.    بازی خلاق یکی از روزهای هفته رو به بازی خلاقانه اختصاص د...
10 بهمن 1395

یلدای 95

یلدای امسال هم طبق برنامه هر ساله رفتیم اصفهان. البته به خاطر برنامه درسی من سفر فشرده ای بود. در مسیر تهران- اصفهان نزدیک نطنز شاهد چنان برف قشنگ و زیبایی بودیم که دلمون نیومد از ماشین پیاده نشیم.   ذوق و برف بارف بازی آوینا   تقریبا یک ساعت مونده به مهمونی رسیدیم اصفهان و بدو بدو رفتیم شب یلدا. هر چی گشتم عکس آوینا کنار سفره پیدا نکردم به خاطر اینکه غیر از 2 تا عکس دسته جمعی تماما مشغول بازی و بدو بدو بود.   روز بعدش رفتیم گردش برنامه بازدید از آکواریوم اصفهان عالییییی بود. فوق العاده زیبا و بینهایت آرامش بخش.     یک حوضچه کوچکی بود که میشد با شیش...
25 دی 1395

زنگ کاردستی- نقاشی-بازی

این یک چاه آب هست که میشه با سطل از توش آب کشید. آوینا توی کتابی در مورد چاه شنیده بود و براش سوال بود که چجوری کار میکنه. این شد که این ایده به ذهنم رسید و با هم درستش کردیم و خیلیییی خوشش اومد   قرینه سازی روی یک طرف کاغذ A4 یک شکلی رو به دلخواه باگواش کشیدیم و تا زدیم تا قرینه درست کنیم. یک کم طول کشید تا آوینا بتونه درکش کنه. چون همش سعی میکرد یک نقاشی بکشه   دست ورزی فعالیت های مربوط به دست ورزی علاوه بر ایجاد هماهنگی بین مغز و عضلات دست و چشم. باعث تقویت عضلات دست و افزایش خلاقیت و هوش بچه ها میشه.  هر از گاهی سراغ گل سفال گری میریم و یه چیزایی می سازیم. معمولا من دخالتی نم...
28 آذر 1395

خاطره یک روز برفی

آوینا از چند هفته پیش دائما سراغ برف رو میگرفت و وقتی بهش گفتیم اهواز برف نمیاد خیلی دلخور شد. خوشبختانه سفر اینبارمون به تهران مصادف با اولین برف پائیزی بود و ما  حسابی  برف بازی  کردیم.   پارک نیاوران           آدم برفی مون   پ.ن: آوینا اولش از دیدن برف خیلی ذوق زده شد حتی از دیدن برف روی ماشین ها هم هیجان زده میشد. ولی بعد از مدتی بازی کردن اونقدر سردش شد که گریه اش گرفت و اونقدر این حس سرما تو وجودش رفته بود که شب توی خونه گفت، از دیدن منظره برفی هم سردم میشه. پ.ن: خدایا به خاطر این دلخوشی ها ازت ممنونم. &n...
12 آذر 1395

زنگ کاردستی- نقاشی-بازی

این کاردستی با شونه تخم مرغ و گواش درست کردیم و تقریبا بیشتر کارها و ایده ها از آوینا بود. بعد از ساختنش در مورد اینکه کجا زندگی میکنه و چی میخوره صجبت کردیم و چند تا فیلم از توی نت بهش نشون دادم.   آزمایش بالا رفتن آب داخل بطری درون ظرف گودی کمی آب میریزیم و من برای اینکه بالا رفتن آب داخل بطری برای آوینا واضح تر باشه مقداری زرد چوبه داخلش ریختم. داخل آب یک شمع میگزاریم و آن را روشن می کنیم. و سپس بطری خالی روش قرار میدیم. بعد از خاموش شدن شعله شمع، آب از داخل بطری بالا میرود.     بعد از اتمام مجموعه دوازده جلدی "حواستو جمع کن" مجموعه کتاب های کار ستاره طلایی گاج رو تهیه کردیم و...
23 آبان 1395

این روزهای آوینا

آوینا: مامان تا تولد من چقدر مونده؟ من: الان فصل پاییز هستیم. بعد فصل زمستانه. بعدش که بهار اومد تولد تو میشه. آوینا: مامان من میخوام امسال تولدمو شیراز بگیرم. همه رو دعوت می کنیم شیراز.   پ.ن:  چند سال دیگه احتمالا تولدشو میخواد جزایر قناری بگیره. آوینا: مامان من دلم میخواد برم فضا، موجودات فضایی رو ببینم. من: آدم ها برای اینکه به فضا برن سوار سفینه میشن. آوینا: وقتی رفتیم اهواز به بابا میگم یکی درست کنه. بابا با چکش درست میکنه . من و تو هم میشینیم نگاهش می گنیم. وقتی آماده شد با هم میریم به فضا. ************************************** آوینا: خاله مصی، من دوست دارم وقتی بزرگ شدم مثل مامانم...
16 آبان 1395

روز آوینا

امروز من و آوینا یک روز خیلی خیلی خوب رو با هم تجربه کردیم. با هم قرار گذاشتیم که امروز روز آوینا باشه و هر کاری دوست داشته باشه، انجام میدیم. برای اینکه کاملا راحت باشیم، بهشت مادران رو انتخاب کردیم. بر خلاف همیشه که با ماشین خودمون اینور و اونور میریم، این دفعه با اتوبوس رفتیم. برام اصلا قابل تصور نبود که آوینا از اتوبوس سواری تا این حد خوشحال و ذوق زده بشه. اینقدر میخندید که همه با تعجب و لبخند به ما نگاه میکردند.   توی پارک با هم دویدیم،خندیدم، خوراکی خوردیم، با دستگاه حباب ساز یک عالمه حباب درست کردیم و بالا و پائین پریدیم، سرسره سوار شدیم ...خلاصه همه کار کردیم. برای خودم هم خیلی خوب بود.  عکاسی ...
5 آبان 1395

مهربانی های دخترم

برای اینکه من بتونم متمرکز روی پایان نامه ام کار کنم، قرار شد یک مدتی تهران بمونیم و شهرام جمعه هفته گذشته بدون ما برگشت اهواز.   همون شب باباجونی ، بستنی خرید و آوینا در عین اینکه ذوق زده بود به بابا جونی گفت: نمیشد اینا رو وقتی بخری که بابا شهرام هم باشه؟؟ من که متوجه منظورش شدم گفتم : مامان جون اشکالی نداره، بابا شهرام هم برای خودش میخره. ************ شب موقع صحبت تلفنی آوینا با شهرام آوینا: بابا یک بستنی برای خودت بخر و بخور شهرام: نه بابا جون،من بستنی زیاد نمیخورم... چاق میشم..(برای من سواله چرا هر وقت بعد از یک مدت برمیگردیم اهواز، ذخیره بستنی مون تموم شده ) خلاصه از آوینا اصرار و از شهرام &nb...
1 آبان 1395

زنگ کاردستی- نقاشی- بازی

آموزش فصول به مناسبت فصل پاییز، اول با استفاده از تکنیک چاپ به کمک سیب زمینی ،یک درخت پاییزی درست کردیم. البه کارهاشو آوینا انجام داد. بعدش آوینا فصل تابستان رو به کمک یک درخت سیب نقاشی کرد. ( درخت سیبی که خودش هم از سیب هاش میخوره   ). برای فصل زمستان یک آدم برفی کشید و در حال رسم درخت بهاری بود که یهو پاش خورد به آب  گواش و....خلاصه همه چیر در یک چشم به هم زدن به هم ریخت و نهایتا نقاشی بهار ناتمام موند. حلقه موبیوس در ابتدا یک نوار کاغذی رو از دو طرف به هم چسبوندم و آوینا در امتداد مقطع طولی اونو برش زد.  نتیجه: دو تا حلقه با طول حلقه اولیه و نصف عرض حلقه اولیه داریم. در مرحله بعدی به نوار کاغ...
1 آبان 1395

مسافرت گلپایگان- خوانسار

الهام جون دوست دوران دانشگاه من در مقطع لیسانس بود . تقریبا همون روز ورود به خوابگاه همدیگه رو دیدیم و با هم آشنا شدیم و بعد با هم اتاق گرفتیم و 4 سال هم اتاقی بودیم. بعد از اتمام دوران دانشگاه هر کدام به شهرهای خودمون برگشتیم .ولی تلفنی و دیدارهای گاه و بیگاه که گاهی چند سال طول میکشید ، این دوستی رو زنده نگه داشتیم.    آخرین بار حدود 4 سال پیش ، وقتی آوینا چهار ماهه بود ما رفتیم گلپایگان و دیگه فرصتی برای دیدار حضوری پیش نیامد. تا اینکه حدود 2 ماه  پیش متوجه شدم پدر عزیز و محترم الهام جون به رحمت خدا رفته. از شنیدم این اتفاق دردناک خیلی ناراحت شدم و بیشتر از اون از اینکه خبر نداشتم تا بتونم در مراسم پدرش شرکت داشته ب...
1 آبان 1395