آویناآوینا، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 26 روز سن داره

بهار زندگی من

حباب خیال

امشب موقع خواب، آوینا دست انداخت گردنم و بوسه بارانم کرد و چندین بار پشت سر هم گفت دوسِت دارم مامان شادی جون. منم لبخند بر لب و سوار بر حباب های قلبی شکل داشتم از زمین فاصله می گرفتم. همین جوری داشتم می رفتم بالا که یک دفعه آوینا با لحن یاد آوری کننده ای گفت: دُتَر بابا شهرامم ها !!! هیچی دیگه، حباب ها ترکید و با مخ خوردم زمین. ...
26 فروردين 1393

توطئه

بوی توطئه میاد، بوی آدم فروشی، اونم شدید!! من و شهرام و آوینا می خواستیم بریم خرید، طبقه همکف از هم جدا شدیم تا من زباله ها رو بزارم دم در و اونا هم سوار ماشین بشن. توی همین فاصله آوینا به شهرام گفته:   مامان شادی جون نیاد. من جلو بشینم.    پ.ن: حالا از این به بعد باید استرس صندلیمو هم داشته باشم.         ...
22 فروردين 1393

آوینا و دنیای خیالی

چند هفته ای میشه که آوینا وارد دنیای خیالی شده و با عروسکهاش بازی میکنه (همون خاله بازی خودمون ولی وِرژِن ابتداییش) . براشون غذا درست میکنه، باهاشون حرف میزنه و..... بعضی وقت ها منم وارد این دنیا میکنه. امروز با دست های مشت کرده اومد پیشم و مشت خالیشو  باز کرد و گفت: مامانی پیسته (پسته) بخور. منم با شوق مثلا یکی بر داشتم و سریع گذاشتم توی دهنم . آوینا هم بلافاصله گفت: مامان پوستشو نخور! من چه می دونستم پسته های خیالی هم پوست دارن؟!!! ...
19 فروردين 1393

جوری که من دوست دارم

جورهایی که آوینا منو صدا میزنه: مامانی مامان شادی مامان شادی دون (جون) شادی مامانم (این یکی رو خیلی خیلی دوست دارم. یک جور خاصیه. لطفا منو همیشه اینجوری صدا بزن )
19 فروردين 1393