آویناآوینا، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 25 روز سن داره

بهار زندگی من

سوال و جواب همیشگی

شهرام: آوینا جون تو خوشگل کی هستی؟ آوینا: مامان شادی (با چشمان شیطنت بار) شهرام: دیروز که تو بغلم بودی گفتی خوشگل بابا شهرام هستم!!!! آوینا : نظرم تموم شده، خوشگل مامان شادی هستم . (منظورش اینه نظرم عوض شده) ...
6 تير 1393

چهارشنبه پر ماجرا

چهارشنبه صبح دورهمی دوستانه خونه خاله آمنه ی عزیز بود. کیک خوشمزه ای درست کرده بود و منم کلاه های تولد و شمع برداشتم و اونجا  بچه ها شمع فوت کردن.    بعدش رفتیم سراغ کاردستی و با این لوله های دستمال کاغذی که لیلا جون آورده بود، اول بچه ها بازی کردن و بعدش کاردستی درست کردیم. قورباغه سمت چپی که عینک هم داره کار گروه من و آوینا هست.  به زودی قراره نمایشگاه بزاریم  که زمان و مکانش جور شد خبرشو میدم. برنامه صبح با صرف ناهار خوشمزه خاله آمنه و استراحت ظهرگاهی پایان یافت. برنامه عصر رو در ادامه مطلب ببینید. عصر روز چهارشنبه من و آوینا افتخار داشتیم برای اولین بار در قرار های دو...
6 تير 1393

مهمونی کوچک در خانه ما

امروز لیلا جون و پرنیان گل و خاله آمنه مهمون ما بودن. توی مهمونی قبلی قرار گذاشتیم، توی قرارهای دوستانه یک وقت جداگانه هم برای بچه ها اختصاص بدیم و یک کم باهاشون کار کنیم.  کاغذهای رنگی و چسب و قیچی رو در اختیار بچه ها قرار دادیم و بچه ها مشغول شدن.   بعدش با این نخ و مهره ها بازی کردن.   ​ سومین برنامه و مفرح ترین برنامه که با استقبال شدید بچه ها مواجه شد، برنامه رقص و پایکوبی و بازی های دسته جمعی بود که هم مامان ها و هم بچه ها خیلی لذت بردن.    و این کیک هویج ، که امیدوارم مهمونا خوششون اومده باشه. ...
29 خرداد 1393

باب اسفنجی

چند روز پیش آوینا به من گفت: مامان من و تو با هم دوست هستیم؟ منم کلی سر ذوق اومدم و بغلش کردم و گفتم: آره دخترم ، من و تو با هم دوستیم. بعدش آوینا با قیافه متفکرانه ای گفت: مثل باب اسَنجی و پارتیک  ؟(باب اسفنجی و پاتریک) من: ​   یعنی از اون روز همش دارم فکر میکنم، منو چی فرض کرده!!!!     ...
27 خرداد 1393

یک روز خوب با دوستان جدید

روز یکشنبه به دعوت یکی از دوستان مجازی نی نی وبلاگی، رفتیم خونشون تا دوستی مجازی رو تبدیل به دوستی واقعی کنیم. هر چی از مهمون نوازی و مهربونی لیلا جون و دوستش مرضیه جون بگم، کم گفتم. نکته جالب قضیه اینه که بچه ها هم تقریبا همسن هستن. پرنیان یک هفته از آوینا کوچکتره و هستی دو ماه بزرگتره (البته اون روز هستی خانم مهد کودک بود). خلاصه کلی حرف زدیم و خندیدیم و برنامه ریزی کردیم و ایشالا به زودی هم اجرا می کنیم.    آوینا و پرنیان   ...
27 خرداد 1393

مسافرت شمال- قسمت دوم

روز بعد به نیت شنا و آشتی آوینا با ماسه ها رفتیم لب دریا. این خنده هاش مربوط به زمانیه که موج میزد به پاش. ولی وای به روزی که یک دونه ماسه به پاش می چسبید، میخواست با دست تمیز کنه ، می چسبیدن به دستش. خلاصه وضعیتی بود!! یک ساعت بعد از اینکه ما نا امید شدیم، به صورت خود جوش رفت سراغ ماسه بازی و این شد نتیجه: ...
24 خرداد 1393

مسافرت شمال- نمک آبرود

روز 11 خرداد ساعت 4 صبح زدیم به جاده چالوس همیشه زیبا. آوینا تقریبا از ساعت 5 صبح بیدار شد و آروم و خواب آلود تو بغلم لمیده بود. ساعت 7 صبح که برای صبحونه پیاده شدیم، این شکلی بود:     وقتی رسیدیم مستقیم رفتیم سراغ دریا. ولی آوینا اصلا از چسبیدن ماسه ها به پاهاش استقبال نکرد و مشغول بادبادک بازی شد.     بعدش رفتیم دهکده تفریحی توریستی نمک آبرود و تله کابین. آوینا از این قسمت سفر هم خیلی خوشش نیومد و اولش یک کم ترسید ولی کم کم عادت کرد و بعدش سرخوش و خوشحال بازی میکرد. همین جا بود که فهمیدیم موهای فرفری سیم تلفنی هم خیلی بهش میاد .     اینم پایان ...
24 خرداد 1393