آویناآوینا، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 23 روز سن داره

بهار زندگی من

پازل فومی

هدیه ی جدید آوینا، که از توی چمدون بابا شهرام در اومده.   من فکر می کردم برای سن آوینا مناسب نیست. ولی با کمال تعجب دیدم با توجه به رنگ هاش می تونه شکل ها رو بسازه. ولی چون حالت فومی داره یک کم براش سخته تا دقیقا سر جاش قرار بده.   ...
10 دی 1392

بازم عینک

دیروز غرق در مطالعه بودم که آوینا خیلی بی مقدمه ولی کاملا محترمانه عینکم رو از چشمم برداشت و روی دِراور گذاشت و گفت: مامان..... عینی..... بالا (یعنی مامان من ترجیح میدم عینکت روی دراور باشه. من داشتم خودمو از غرق مطالعه در می آوردم تا واکنش مناسبی نشون بدم که آوینا عینک خودشو آورد گذاشت روی چشمم و گفت: مامان..... این عینی.....   البته من بهش حق میدم. عینک آوینا خیلی قشنگ تره. احتمالا دفعه بعد یک فریم گل منگولی با سلیقه آوینا انتخاب می کنم. ...
7 دی 1392

خراب کاری

از مامان روایت است: زمانیکه توی آشپزخونه مشغول ظرف شستن بودم  آوینا به کمک یک عدد چهارپایه دستشو به بالای کابینت رسوند و قابلمه ای که توش شیر بود رو روی خودش خالی کرد.   پ.ن: حیف که نبودم از ابعاد این فاجعه عکس بگیرم. شما خودتون یک عدد آوینا و آشپزخونه ی شیری رو تصور کنید.
5 دی 1392

عشق نارنگی

آوینا به تازگی یاد گرفته، نارنگی پوست بگیره.     اوایل دستشو آنقدر فشار میداد که نارنگی تبدیل به یک چیز لهیده و غیر قابل خوردن میشد. اما الان خیلی شیک و تمیز نارنگی پوست میگیره. خلاصه الان همه چیز خوب شده غیر از اینکه من نمی دونم چجوری باید بهش یاد بدم که همه ی نارنگی های ظرف میوه رو نباید پوست گرفت!   ...
5 دی 1392

آبگوشت

عرض کنم خدمتتون که از قدیم الایام، آبگوشت به عنوان یک غذای بخور تا منفجر بشی، توی خانواده ما مطرح بوده و هست.  و این علاقه و ارادت به صورت ژنتیکی به آوینا هم منتقل شده و آبگوشت در رقابت تنگاتنگ با ماکارونی، در صدر علایق غذایی آوینا قرار داره. به طوریکه هر وقت مامانم از آوینا میپرسه ناهار چی درست کنم؟ آوینا جواب میده: آبگوووووووووووشت.   خلاصه که آبگوشت نقطه ضعف خانوادگی ماست. اصلا یک جورایی واسمون مقدسه. بلههههه اینجوریاست.             پ.ن: امروز در یک حرکت کاملا شکم پرستانه و بعد از مدت ها دوری از آشپزخانه و آشپزی "کلوچه سیب "درست کردم. پ.ن2: جای شهر...
29 آذر 1392

بفرمایید لِلِه

دیشب من و مامان داشتیم در مورد طرز تهیه یک دسر با ژله، صحبت می کردیم. دودقیقه بعد: آوینا : مامان...... لِلِه من:  چی؟؟؟ آوینا : لِلِه من: آهان عزیزم. ژله. اینم ژله برای دخترم.   ...
25 آذر 1392

داییی جان

شب هنگام، دایی محسن، آوینا را در حالیکه به شدت معترض خوابیدن بود، به اتاقم آورد و چراغ را خاموش کرد و رفت. و آوینا وقتی متوجه ماجرا شد، گریه سر داد و در همان حالت برای اولین  بار صدا زد: داییی جان. .... داییییی جان..... داییی جان.  
22 آذر 1392

موی شادی

همانطور که مستحضرید، این فسقلی ها در یک برهه از زندگیشون از یک فسقلی به جارو برقی تغییر کاربری میدن و خلاصه هر چی دم دستشون میاد میخورن. در طول این دوران، وقتی آوینا چیزی رو از روی زمین برمیداشت من بهش میگفتم : اَییییییییییی ، کثیفه مامان، بندازش توی سطل آشغال. البته الان که بزرگتر شده، خیلی بهتر شده. تا اینجا رو داشته باشین تا بقیه اش رو از قول مامانم بگم. دیروز آوینا یک تار مویی که به فرش چسبیده بود رو برداشت و گفت: اَییییییییی موی شادی . قیافه من بعد از شنیدن این روایت: بعدش نمی دونستم بخندم؟ گریه کنم؟ بزنم توی سر خودم؟ خوشحال باشم که بچه باهوشی دارم؟ از این به بعد با زبون این فسقلی چه کار کنم؟؟ ...
22 آذر 1392