آویناآوینا، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 23 روز سن داره

بهار زندگی من

ساعت

اینم ساعتی که شهرام قولشو به آوینا داده بود.       یکی از دوستان پرسیده بود، آوینا از ساعت چیزی می دونه؟ واقعا نمی دونم چه برداشتی از ساعت داره. یک بار ازش پرسیدم آوینا ساعت چنده؟ چند لحظه ای به ساعت دیواری هال خیره شد و یک چیزایی گفت که من نفهمیدم. به هر حال به خاطر اینکه علاقه داره ساعت های ما رو به مچ دستش ببنده و چون بهش قول داده بودیم، براش خریدیم. البته بهش گفتیم چون دختر خوبی بودی و حرف بزرگترها رو گوش دادی برات جایزه خریدیم.   ...
27 دی 1392

بستنی

امروز برای اولین بار با هزار ترس و لرز به آوینا بستنی دادم و دست به دعا هستم تا واکنش خاصی نشون نده و خیالم راحت بشه که آلرژی بای بای.       ...
27 دی 1392

عکس آتلیه- شش ماهگی

امروز داشتم عکس های آوینا رو نگاه میکردم، بعد دیدم اینا رو یادم رفته بزارم تو وبلاگ. این عکسش توی یک مسابقه هم شرکت کرده بود. که داستانش رو بعدا براتون میگم. این لباس رو خودم براش دوختم البته با سواد خیاطی اکابری .       اینا یک سری از عروسک های آویناست که با خودمون بردیم آتلیه.   ...
20 دی 1392

شکر ریزی

دیشب داشتم موضوع خنده داری رو برای محسن تعریف می کردم و با هم می خندیدیم. آوینا بدو بدو آمد توی اتاق و گفت: چی شده؟ ...... چی شده؟ بعد هم بدو بدو رفت بیرون من و محسن : تو هم شنیدی چی گفت؟ ...
19 دی 1392

هَباله

هَباله...........هَباله...................هَباله هَباله...........هَباله...................هَباله هَباله...........هَباله...................هَباله   این شعری است که آوینا جدیدا سروده و با استفاده از استعداد موسیقیایی خودش اونو به صورت آهنگین میخونه.     دیروز ازش پرسیدم: آوینا هَباله یعنی چی؟ آوینا جواب داد، هَباله     اونقدر با قاطعیت جواب داد که انگار یکی از بدیهیات زندگی است و خلاصه من دیگه روم نشد دوباره ازش بپرسم. شما اگه می دونید به منم بگید.   ...
14 دی 1392

فرشته های بی بال در خانه ی ما

آوینا یاد گرفته دستاشو بالا ببره و دعا کنه. بعضی وقتها ازش میخوام برام دعا کنه. وقتی دستاشو برای دعا بالا میبره و زیر لبی یک چیزایی میگه تمام وجودم از عشق لبریز میشه، اصلا انگار وجود خدا و لطفشو از نزدیک احساس میکنم . احساس وصف نشدنی و عجیبیه. این فسقلی ها واقعا فرشته هستن.   ...
10 دی 1392