آویناآوینا، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 17 روز سن داره

بهار زندگی من

معروف شدن ما!!!

دیشب جاتون خالی، به رژیم و تفکرات غذای هِلسی یک زبون درازی کردیم و انگشت شست نشان دادیم و سر از پیتزا فروشی درآوردیم.   بعد از تموم شدن غذا، آقای مدیر رستوران اومد و به آوینا و دو تا کوچولوی دیگه، کتاب هدیه داد. آوینا کلا اینجوریه که وقتی کتاب به دستش میرسه میگه بخونیم!!! حالا فرقی نمیکنه در چه حالی باشیم!!! غرق  سیری و    لذت    بعد از یک پیتزای خوشمزه... ، در حال غرق شدن در آب، سقوط از هواپیما ... خلاصه از طبقه سوم رستوران تا دم در هی گفت بخونیم.... تا بالاخره دم در رستوران نشستیم و کتاب خوندیم . آقای مدیر رستوران برای انجام کاری پایین اومده بود، ما رو دید.... ...
19 مهر 1394

قلک

 آوینا به قلکی که برای صدقه کنار گذاشته بودم، خیلی علاقه نشون میداد و دوست داشت توش پول بندازه. به پیشنهاد شهرام براش قلک خریدیم و دیدیم فرصت مناسبیه که در حد سن خودش با مقوله پس انداز آشنا بشه... بهش گفتیم بعد از پر شدن قلک هر چی دوست داره میتونه بخره!     تا اینجای کار به ظاهر خیلی شیک و مجلسی میاد.. اما در واقع آوینا از هر فرصتی برای زورگیری و پول گرفتن و پر کردن قلکش استفاده میکنه!  ...
7 مهر 1394

کابوس چند دقیقه ای

چند شب پیش هوا خوب بود و ما هم مهمون هامون رو بردیم پارک جزیره. من و دختر داییم، آوینا و کیانرضا (پسر دختر داییم - 2 ساله) رو بردیم تو محوطه بازی بچه ها.  آوینا از پله های چوبی عمودی یک سرسره بالا رفت و وقتی مطمئن شدم آوینا آماده سُر خوردن شده، دست کیانرضا رو گرفتم تا به اون هم کمک کنم از پله ها بالا بره.... چند لحظه بعد که برگشتم آوینا رو در حین سُرخوردن ببینم.... دیدم نیست!       چند دور کامل دور خودم چرخیدم و همه جای محوطه بازی رو دیدم... سراسیمه از این طرف و اون طرف به دنبال آوینا..... تمام کسانی که پارک جزیره اهواز رو دیدن میدونن محیط خیلی امنی داره... اولا که فقط خانواده ها اجازه وارد ش...
6 مهر 1394

مهد کودک درخشش

به دلایلی که هم به مهد قبلی آوینا مربوط میشد و هم به شرایط زندگی خودمون، تصمیم گرفتیم مهد آوینا رو عوض کنیم. تقریبا از تیر ماه، دغدغه فکری من پیدا کردن یک مهد خوب برای آوینا بود. خیلی از مهد ها و موسسه ها رو دیدم. خیلی دوست داشتم یکی از موسسه هایی که روی خلاقیت بچه ها کارمیکنن، ثبت نامش کنم. اما به دلیل شرایط دانشگاه من و ساعت کاری موسسات، این امر مقدور نبود. در نهایت از بین همه مهد کودک ها و تحقیق از پدر و مادرها، مهد کودک درخشش رو انتخاب کردیم.     از همین زمان مشکل و درگیری ذهنی من با آوینا شروع شد. چون هر وقت صحبت مهد کودک مطرح میشد، آوینا میگفت مامان من مهد جدید نمیرم... من دلم میخواد برم  مهد قبلی... دلم ...
5 مهر 1394

زنگ کاردستی

این مدت خیلی در مورد کاردستی کم کار بودیم ... دلیلش هم مشغله زیاد من برای آماده کردن سمینارم.... تدارک مراسم عقد برادرم بود. خدا رو شکر همه چی عالی پیش رفت و بعدا حتما در یک پست مفصل میزارم.   این سه چرخه رو با مواد کاملا دور ریختنی درست کردیم. البته بعدا آوینا با پوست شکلات حسابی تزیینش کرد ...
5 مهر 1394

پیشنهادی جدید!!!!!!!

اعتراف میکنم، اگه یک بار دیگه آوینا از دوباره متولد بشه، تمام این کارهایی که تا حالا براش انجام دادم رو مجددا انجام میدم به جز اینکه هرگز براش قصه شنگول و منگول رو تعریف نمی کنم. علیرغم تلاشهایی که با قصه گویی و کتابخوانی برای از بین بردن ترسش از آقا گرگه انجام دادم... ولی متوجه شدم یک هیولای بزرگی به اسم آقا گرگه تو ذهنش هست و هر روز هم ابعاد تازه تری پیدا میکنه!!! شهرام دیروز به این نتیجه رسید که ممکنه تمام اینها نتیجه تصویر سازی باشه که خودش انجام داده ... بنابراین دیشب عکس چند تا گرگ رو بهش نشون داد!     امروز صبح... من و آوینا تو ماشین... بی مقدمه آوینا: مامان میشه من یک گرگ خانگی د...
24 شهريور 1394

ماهنامه نبات کوچولو

چند وقت پیش یکی از دوستان خواسته بود راجع به مجله نبات کوچولو و محتواش یک پست بزارم. اول از همه بگم، این پست تبلیغی و حتی توصیه ای هم نیست!!! فقط و فقط جنبه اطلاع رسانی دارد و هر مادری باید بر اساس علاقه و روحیات فرزندش تصمیم بگیره! این ماهنامه ویژه کودکان 3-6 سال است و ما از 2/5 سالگی آوینا اونو دنبال می کنیم. بخش مربوط به شعر و قصه  بعضی از بخش ها روی واقعیت افزوده لینک هستن و میشه با استفاده از موبایل، صدای گوینده را برای بچه ها پخش کرد. آوینا وقتی کوچتر بود به این بخش بیشتر علاقه داشت و گاهی شعرهاشو حفظ میکرد.   بخش مربوط به آشنایی با حیوانات هر ماه یک حیوان جدید معرفی میکنه و راجع به محل...
14 شهريور 1394

ذوق زدگی

چند شب پیش یکی از دوستان خانوادگی مون مهمان ما بودن. بعد از شام، موقعی که داشتم دسر رو آماده میکردم، متوجه شدیم تولد شایان پسر بزرگشون هست. ما هم خیلی سریع چند تا شمع و فشفشه روی دسر گذاشتیم و سریع یک هدیه ای که از قبل تو خونه داشتیم رو کادو پیچ کردیم و بساط دسر خوری رو به جشن تولد کوچولو تبدیل کردیم.    همه ی اینا به کنار........ قیافه ی آوینا و ذوق و خوشحالیش توی این عکس واقعا برام لذت بخشه!   ...
5 شهريور 1394