معروف شدن ما!!!
دیشب جاتون خالی، به رژیم و تفکرات غذای هِلسی یک زبون درازی کردیم و انگشت شست نشان دادیم و سر از پیتزا فروشی درآوردیم. بعد از تموم شدن غذا، آقای مدیر رستوران اومد و به آوینا و دو تا کوچولوی دیگه، کتاب هدیه داد. آوینا کلا اینجوریه که وقتی کتاب به دستش میرسه میگه بخونیم!!! حالا فرقی نمیکنه در چه حالی باشیم!!! غرق سیری و لذت بعد از یک پیتزای خوشمزه... ، در حال غرق شدن در آب، سقوط از هواپیما ... خلاصه از طبقه سوم رستوران تا دم در هی گفت بخونیم.... تا بالاخره دم در رستوران نشستیم و کتاب خوندیم . آقای مدیر رستوران برای انجام کاری پایین اومده بود، ما رو دید.... ...









