آویناآوینا، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 21 روز سن داره

بهار زندگی من

از دست این فسقلی

اونایی که فسقلی دارن میدونن که بچه داشتن باعث بالارفتن سطح زندگی آدم میشه. وقتی رسیدیم تهران دیدم مامانم ایناطفلکی ها سطح زندگیشون معمولی و حتی خیلی پائینه. معلوم نبود چه فکری در موردش کرده بودند که هیچ چیز دکوری رو جابجا نکرده بودند. خلاصه وقتی رسیدیم مجبور شدم دکوری های دم دست آوینا رو جمع کنم .فکر کردید برای چی این دو روزه چیزی ننوشتم، همش داشتم زندگیشونو جمع و جور میکردم!!!!!     ...
2 مرداد 1392

شروع موفقیت آمیز تراشه های الماس

دو روزه که اولین بسته تراشه های الماس رو برای آوینا شروع کرده ام. اولین کلمه هم "مامان" هست. آوینا از وقتی 4 ماهش بود میگفت ماما. طبق دستورش این دو روز هم روزی چند بار باهاش کار کردم. امروز بهش میگم مامان اینجا چی نوشته ؟ میگه "میمو"  بعد هم اومده پشت اپن آشپزخونه، میگه "میمو " "میمو" "میمو" . یک نگاهی دور و برم کردم و چیزی که بهش بشه گفت میمون ندیدم. مدیونید اگه فکر کنید منظورش من بودم.  خلاصه، خدا رو بگم باعث و بانیشو چه کار کنه!!!!!   پی نوشت: جناب آقای تراشه های الماس، مطلب بالا ضمن واقعی بودن صرفا جنبه طنز دارد و هیچ منظور خاصی جهت تخریب آن تراشه های محترم وجود ندارد. 
2 مرداد 1392

دموکراسی

عصر با خانواده نشسته بودیم که بابام پرسید: بستنی بخرم یا فالوده؟ شهرام: در حال انتخاب مامان: در حال انتخاب محسن : در حال انتخاب آوینا : توی باغ نبود من داشتم می گفتم بَس.... که بابا پرسید: آوینا بستنی میخوره یا فالوده؟ گفتم فالوده. بابا : پس میرم فالوده بخرم. . . . هی روزگار!! شما شاید ندونید اما من توی این خونه یک زمانی برو بیایی داشتم.  تو رو خدا خودتون رو ناراحت نکنید . این نیز بگذرد!!!!
2 مرداد 1392

ترک اعتیاد

چهارشنبه - یک خرداد با خودم فکر کردم این مدت که تهران هستم آوینا رو به یکی از مراکز ترک اعتیاد ببرم. هر روز  اعتیادش شدید تر میشه  و من می ترسم از روزی که مجبور بشم فرش زیر پامون رو هم به خاطر اعتیادش بفروشم.  اما از طرفی هم فکر کردم شاید توی خونه با حمایت معنوی اعضای خانواده بتونه اعتیادش به پستونک  رو بزاره کنار. برای همین بستیمش به تخت!!!! بچم خیلی گریه کرد تا خوابش ببره. برای خودم هم خیلی سخت بود . ولی خوب چاره ای نیست دیگه.   ادامه دارد..... ................................................................................................................................   ...
2 مرداد 1392

مراسم بدرقه شهرام

امروز من و محسن و آوینا، شهرام رو تا ترمینال بیهقی همراهی کردیم تا اونجا ازش خداحافظی کنیم. اینم عکس خداحافظی   از اینجا به بعدش رو با اشک و آه بخونید لطفا!!! از دوماهگی آوینا، این اولین باره که قراره به مدت ده روز از هم دور بمانیم. وقتی از هم خداحافظی کردیم توی گلوی هر دومون بغض بود. آوینا هم البته توی محوطه  با چشمش دنبال نی نی می گشت. و  به آدمهایی که براش  چشم و ابرویی نشان می دادند لبخند تحویل میداد. وقتی شهرام رفت و ما به ماشین برگشتیم، آوینا در طول مسیر سعی کرد با خالی کردن داشبورد ماشین محسن سر خودشو گرم کنه. به این ترتیب که یکی یکی محتویات داشبورد رو خالی میکرد و به تشخیص خودش یا به محسن میداد و یا ...
2 مرداد 1392

زلف بر باد مده.....

امروز آوینا خیلی خانم و باشخصیت نشست تا برای اولین بار موهاش کوتاه بشه. محسن این وظیفه خطیر رو به عهده گرفت و آوینای ژولی پولی و فرفری این شکلی شد. ...
2 مرداد 1392

ترک اعتیاد (قسمت دوم)

امشب یک شیر تپل براش درست کردم و بردمش توی اتاق تا بخوابه. شیرو تا تهش خورد و بعد هم اعتراض کرد که کمه. وقتی دوباره براش درست کردم، نخورد. بعد هم اشاره کرد تا یکی یکی عروسک ها رو بیارم به رختخوابش تا بهشون شیر بده.  به تدی کوچولو و جوجو و خرسی و کوفت و بیب و بیب و بیب و....... تا شعاع 3 متری به هر جونوری جلوی چشمش بود شیر داد. حتی به نوار چسب پنج سانتی. دوباره یک نگاه به پستونکش کرد و زد زیر گریه. گذاشتمش روی پام آروم شد ، یک کم غر زد و برای خودش لالایی خوند. دوباره پا شد زد زیر گریه. زمانی که آوینا همچنان گریه میکرد و من در حال ذکر غلط کردم بودم، بابا از اتاق بغلی  چند تا تقه زد به دیوار. آوینا ساکت شد و تدی رو بغل کرد...
2 مرداد 1392