آویناآوینا، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 18 روز سن داره

بهار زندگی من

عاشقانه های نیمه شبی

ساعت 4 نیمه شب پریشب   آوینا: مامان یک لحظه بیا! من:  با مکافات از حالت دراز کش به حالت نشسته دراومدم و گفتم مامان جون بخواب، هنوز صبح نشده!   آوینا: یک لحظه بیا! رفتم کنار تختش و گفتم چی شده مامانی؟   آوینا: یک لحظه لُپِت رو بیار! کلا خواب از سرم پرید، صورتم رو جلو بردم و یک بوسه شیرین تحویل گرفتم.   بعدش بلافاصله خوابید ولی من غرق چنان لذت و احساس خوشایندی بودم که تا صبح طعم این بوسه ی شبانه را مزه مزه کردم.   ...
5 اسفند 1393

زنگ کاردستی- نقاشی

ذرت ها رو رنگ کردیم و آوینا باهاشون شکل های مختلفی درست کرد.  شعر BaBa black sheep رو به صورت کتاب درآوردیم و بعضی قسمت ها با کولاژ و بعضی جاها هم رنگ آمیزی شد.   و اینم کیف چرم دست دوز، هنرنمایی مامان شادی پ.ن1: با تشکر فراوان از بابا شهرام پ.ن2: این کیف قرار بود مال من باشه ولی فعلا توسط آوینا خانم مصادره شده و دستور فرمودن دفعه بعد اگه کیف درست کردی، 2 تا درست کن! ...
26 بهمن 1393

عکس روز

" مادامی که این اطفال در کنارت هستند , تا می توانی دوستشان بدار , خود را فراموش کن و به ایشان خدمت نما !   شفقت فراوان خود را از آنها دریغ مدار , مادام که این موهبت با توست قدرش را بدان ونگذار هیچ یک از رفتار کودکانه آنها بدون قدر دانی بماند , این شادمانی که اکنون در دست توست مدت زیادی نخواهد ماند . این دستان نرم کوچکی که در دست تو آشیانه دارد در حالی که در آفتاب قدم میزنی همیشه با تو نخواهد بود , همین گونه این پاهای کوچکی که در کنارت می دوند , و یا صداهای مشتاقی که بدون وقفه و با هیجان هزاران سوال از تو می کنند تا ابد نیستند.    این صورت های قابل اعتماد که به طرف تو توجه می کنند , یا بازوان کوچکی که...
20 بهمن 1393

اندر احوالات پدر همیشه در صحنه!

آوینا سرماخورده و تو دماغی حرف میزنه!   نصفه شبِ پریشب.   آوینا: بی نی دارم!  شهرام هم به عنوان یک پدر همیشه در صحنه، آوینا رو بغل کرده و برده دستشویی و شلوارش رو درآورده! آوینا با گریه: بابا چرا شلوارمو در میاری؟ شهرام: مگه نگفتی پی پی دارم؟ آوینا:گفتم بی نی دارم! من:   -------------------------------------------------------- آوینا زیاد خواب میبینه و توی خواب هم زیاد حرف میزنه. من دیگه می دونم کِی خواب بدی دیده و باید بیدار بشم و نوازشش کنم و چه زمانی فقط داره حرف میزنه و باید نشنیده بگیرم.   نصفه شب دیشب   آوینا در خواب: صبح شده،  G...
15 بهمن 1393

آزمایش خون

آوینا گریه کنان خطاب به تکنسین آزمایشگاه که میخواست از دستش خون بگیره: خاله..... سوزن به دستم نزن........... خیلی خطرناکه.... .   پ.ن: چند ماه پیش، آوینا آزمایش خون داد و هموگلوبین خونش 12 ( کمترین مقدار) بود. خوشبختانه بعد از یک دوره مصرف فروسولفات، به حد نرمال رسید.   توصیه نوشت: اگه تا الان آزمایش CBC برای بچه ها انجام ندادید، حتما به فکرش باشید. ...
7 بهمن 1393

زنگ کاردستی- نقاشی

موقع درست کردن این جوجوی کوچولو، دست من با قیچی  آوینا برید. بدجور هم برید و خلاصه کلی خون و ... . خیلیییییی سعی کردم جلوی آوینا خودمو خونسرد نشون بدم. ولی آوینا خیلی ناراحت شد و چند روزی از زنگ کاردستی استقبال نکرد.  اما بالاخره با پیشنهاد درست کردن این رنگین کمان، یخش آب شد و ما دوباره مشغول شدیم. ما توی این کاردستی، شکل، رنگ و تطبیق اشکال رو کار کردیم. رنگ آمیزی بعضی شکل ها هم به عهده آوینا بود. از این کار خیلی خوشش اومد . ...
4 بهمن 1393

قاقالی بَرون

ما یک رسمی تو خانواده داریم به اسم "قاقالی بَرون" که قدمتش به همین چندماه اخیر برمیگرده. اون اوایل که می رفتم دنبال آوینا، حتما یک خوراکی خوشمزه براش می خریدم. این کار کم کم به صورت یک رسم و عادت دراومده. منم کم کم ابتکار به خرج دادم و یک ظرفی تهیه کردم و هر روز توش مقداری خوراکی می ریزم و به استقبالش میرم.  این کار علاوه بر هیجان انگیز بودنش، حسن دیگه ای هم داره و اینکه  می تونم  از هر خوراکی اون مقدار که صلاح میدونم، بهش بدم و خوردن خوراکی های کارخانه ای رو به حداقل برسونم. به نظرم حتی مامان هایی که خونه هستن هم می تونن برای کنترل هله هوله خوردن بچه ها چنین کاری رو انجام بدن و از دیدن چهره ...
30 دی 1393

عکس روز

  آوینا: مامان من رفتم مهد کودک، سر و صدا نکنی ها!!!! دمپایی ها خوابن. من: هیچی دیگه! از صبح هر کاری میخوام انجام بدم یک چشمم به دمپایی هاست خدای نکرده بدخواب نشن!  ...
29 دی 1393