آویناآوینا، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 25 روز سن داره

بهار زندگی من

شبیه سازی های آوینا

یکی از مواردی که توی دنیای بچه ها برام خیلی جالبه اینه که دنیا و جزئیاتش رو خیلی متفاوت تر از ما می بینن.  این عکس مربوط به بخشی از استیکر درخت هست که روی یکی از دیوارهای اتاقمون چسبوندیم. من همیشه درخت می دیدم و برگ . ولی آوینا به این قسمتی که با دایره مشخص کردم اشاره کرد و گفت: مثل چشمِ.     این عکس حلقه ی آویز شلنگ دستشویی هست (گلاب به روتون ) چند دفعه آوینا اشاره کرد که این کفش هست. اول متوجه نشدم. ولی وقتی کنارش نشستم متوجه منظورش شدم.     ...
30 شهريور 1393

تولد بابا شهرام

از صبح که آوینا از خواب بیدار شد، بهش گفتم که امروز تولد بابا شهرامه و آوینا هم ظاهرا مشکلی با این قضیه نداشت. اما وقتی برای انتخاب کیک تولد رفتیم و دختر خانم فهمید که پای کیک و شمع هم درمیونه، یک دفعه زیر همه چی زد و گفت: تولد بابا شهرام نیست، تولد منه. اینطوری شد که پس از کش و قوس و چانه زنی های فراوان به کیک بابا شهرام یک فروند جوجه اردک، درخت، میکی موس هم اضافه شد. قرار بود همه چی سورپرایز باشه. ولی تا شهرام اومد خونه، آوینا گفت اردک روی کیک رو میخوام.       تولدت مبارک آوینا جان. تولدت مبارک شهرام جان.   ...
29 شهريور 1393

دایناسور

این روزها تمام وقت و انرژی من صرف هماهنگ سازی آوینا با محیط مهد کودک میشه. این عروسک رو با همکاری  شهرام آماده کردم و به مربی مهد دادم تا بهش بده.                       ​                                     پ.ن: این عروسک مورد علاقه آوینا در کارتون peppa pig هست.   سه روز بعد نوشت: در حالیکه تو آشپزخونه مشغول کار کردن بودم آوینا با دایناسورش اومد تو آشپزخونه و گفت : ماما...
22 شهريور 1393

ماجرای کفش پوشیدن آوینا

از اون اولین باری که آوینا کفش هاشو پوشید، کلا یک بخشی از زندگی ما معطل کفش پوشیدن ایشون شده. نیم ساعت زودتر میام بیرون و منتظر میشیم خانم سر صبر کفش بپوشه.  پله اول   یک کم براش سخته، میره پله دوم   بازم انگار پله مشکل داره، میره پله سوم ​ روی نرده ها ​   مورد داشتیم تا آخرین پله هم بالا رفته. خلاصه در نهایت یا خودش موفق میشه یا رضایت میده ما کمکش کنیم.  من خودم شخصا فکر میکنم اشکال از پله هاست. باید خونه رو عوض کنیم.     ...
18 شهريور 1393

سفر شمال

خدمتتون عارضم که آوینا امروز به صورت کاملا یِهویی رفت شمال (قوه تخیلت تو حلقم!!!). حدود یک ساعتی برای خودش مشغول ماهیگیری و آب بازی و ... بود. وقت ناهار که شد، گفت مامان بیا ناهار رو تو ماشین بخوریم. خیلی مردد بودم این پیشنهاد رو قبول کنم یا طبق روال همیشگی روی میز و صندلی غذا بخوریم!!!!  قبول کردم. ناهار دلچسبی بود. اگر چه یک کم درد سر داشت ولی ارزششو داشت. به نظرم گاهی فراتر از محدودیت ها و قوانین، باید به بچه ها دل بدیم و وارد بازی هاشون بشیم.   بفرمایید شمال و ناهار                             ...
11 شهريور 1393