بهار زندگی من

سحرگاهان که شبنم آیتی از پاک بودن را به گل ها هدیه می بخشد، به آن محراب پاکش، آرزو کردم برایت خوب دیدن، خوب ماندن را

زنگ نقاشی

امروز یک برنامه نقاشی روی دیوار تراس داشتیم که خیلی خوش گذشت. اولش آوینا خیلی محتاطانه نقاشی می کشید، ولی کم کم خودشو رها کرد و حسابی مشغول شد.   عرضم به خدمتتون که حالا ما یک کاری کردیم. شما از این کارا نکنید!! چون بعد از پاک کردن رنگ ها، متوجه شدم رنگ های قرمز و مشکی رفته لای درز سنگ ها و هیچ جور هم تمیز نمیشه! البته یک جورایی هم سنگ دیوار از اون سادگی در اومد . حالا منتظریم تا شب آقای خانه بیاد ببینیم چه مجازاتی برایمان در نظر میگرد!! ...
31 تير 1393

"آبام"

"آبام" اسم دوست خیالی آویناست. چند بار اولی که اسمشو شنیدم خیلی قضیه رو جدی نگرفتم ولی کم کم باهاش کنار اومدم. گاهی اوقات خونه ماست، گاهی هم تلفنی با آوینا صحبت میکنه. بعضی وقت ها دختر خوبیه، بعضی وقت ها هم به قول آوینا شیطون بلا میشه. در کل بچه خوبیه. ...
31 تير 1393

هدیه مادربزرگ

چهل روز از آسمانی شدن مادر بزرگ مهربونم گذشت. چند روز پیش، مامانم یک امانتی از مادر بزرگم به من داد. آویز گردنبند قدیمی که مادربزرگم برای آوینا به یادگار گذاشته.   ...
25 تير 1393

یک روز شاد در پارک بادی

اول رفتیم سراغ سرسره.   3-4 بار اول فوق العاده خوشش اومد و خندید. بچه هایی هم که اونجا بودن نوبت رو رعایت می کردند و هوای آوینا رو هم داشتن. چند دقیقه بعد دو سه تا کوچولوی شیطون اومدن و کل سرسره به هم ریخت. یک بار موقع سر خوردن پای یکیشون خورد به صورت آوینا و دخملی اگرچه هیچی نگفت ولی سعی میکرد از بچه ها فاصله بگیره تا دوباره اون اتفاق نیفته. هیچی دیگه ما بی خیال سرسره شدیم.   بعدش رفتیم سراغ استخر توپ و از این وسیله های تکون دادنی که نمی دونم اسمش چیه! ولی همون طور که از قیافش معلومه، از اینا خوشش نیومد.   در نهایت به اصرار آوینا رفتیم سراغ ترامپولین. از اونجایی که این ترامپولی...
25 تير 1393

هدیه دایی

مدتی بود که آوینا ازم خواسته بود که لباس باب اسفنجی براش بخرم ولی با توجه به گرمای اهواز نمی تونستیم بریم بیرون. تا اینکه بالاخره دایی محسن زحمتشو کشید. ...
24 تير 1393

زنگ کاردستی- هواپیما

امروز تصمیم گرفتیم برای زنگ کاردستی هواپیما درست کنیم.  ایده ساخت این هواپیما رو از اینجا گرفتم. البته من سعی کردم ساده درستش کنم تا سریع آماده بشه. بچه ها خیلی صبور نیستن دیگه!       قبلا اینجا گفته بودم که نگرانِ ترسِ آوینا از پرواز با هواپیما هستم. توی این مدت اینقدر با هواپیماهای خیالی پرواز کرده بودیم که زمان پرواز واقعی، خوشبختانه آوینا بیشتر هیجان زده و خوشحال بود تا مضطرب. خدا رو شکر ...
24 تير 1393

سورپرایز مامان شادی

دختر گلم قراره صبح که بیدار شد، اینو کنار بالش ببینه. امروز درستش کردم. دوستت دارم همه ی زندگی من.     صبح نوشت: آوینا وقتی بیدار شد و هدیه کوچولوشو دید، مدت طولانی بهش خیره شد. بعد خندید و با دقت نگاهش کرد و گفت: زرافه است و بعد بر عکسش کرد و دوباره گفت : شبیه چنگال هم هست. ...
21 تير 1393