بهار زندگی من

سحرگاهان که شبنم آیتی از پاک بودن را به گل ها هدیه می بخشد، به آن محراب پاکش، آرزو کردم برایت خوب دیدن، خوب ماندن را

بعد از ظهر یک روز بهاری

امروز آمنه تماس گرفت و پیشنهاد داد با هم بریم بیرون. من و آوینا سریع آماده شدیم و منتظر شدیم تا آمنه و همسرش بیان دنبالمون. حدود ساعت 5 به پارک جنگلی گمبویه رسیدیم و حدود یک ساعت و نیم اونجا موندیم. خیلی نگران بودم که آوینا اونجا بخواد راه بره و اذیت بشیم. ولی تمام مدت نشست و با اسباب بازی هاش و ظرف های پیک نیک آمنه بازی کرد. حتی از یک لحظه غفلت من سوء استفاده کرد و ته لیوان چای رو سر کشید. در آخر هم چون دوست داشت راه بره دستشو گرفتیم و یک کم راه بردیمش . راه رفتن با صدای جیر جیر کفش و لابه لای چوب های خشک شده درخت ها رو خیلی دوست داشت و هر وقت متوقف می شدیم دستمون رو می کشید و ازمون می خواست که ادامه بدیم.   اینم یک عکس ا...
25 خرداد 1392
1